مسافرکوچولو1
سلام قند عسلم
بمیرم برات که تب کردی و خوابیدی،میخوام پست امروز اختصاص بدم به یه خلاصه از روزی که فهمیدم لک لک مهربون داره یه مسافر عزیز واسمون میاره تا امروز که مسافر کوچولو دیگه یه مسافر نیست.مهمون ابدی قلبم شده.الهی من فدات بشم ناز گل مامان


روز 27 تیر سال 1391 مثل همیشه صبح زود بیدار شدم برم سر کار.چند ماهی بود که منتظرت بودیم،اون روز هم یه تست با خودم بردم تو حمام و.... واااااااییییی دیدم که مسافرم پیغام فرستاده که کوله بارشو بسته و راه افتاده،مثل فشنگ پیغامتو گرفتم دستمو پریدم تو بغل بابک،طفلک با جیغ من از خواب پریده بود و هاج و واج به خط صورتی کمرنگ تست خیره شده بود که کنار خط قرمز پررنگ کنترل خودنمایی میکرد.عجب روزی بود،با یه حالی مثل پرواز از خونه زدم بیرون،هنوز به اداره نرسیده بودم که دلم طاقت نیاورد و زنگ زدم به خاله سارا و همه چیزو گفتم،اونم فقط پشت تلفن داد میزد.قرار شد که تا عصر به مامانی خبر ندیم.اون روز دل تو دلم نبود.بعد از اداره رفتم دنبال خاله سارا و از اونجا با یه جعبه شیرینی رفتیم مطب مامانی.مامانی تا نگاه های مشکوک سارا و لبخند محجوب!!!!! 
منو دید فهمید موضوع چیه اما هی سوال میکرد.بعدش هم یه تست BHCG واسم نوشت و زنگ زد به آزمایشگاه نزدیک مطب و کلی سفارش مادرانه پزشکانه ای به متصدی آمایشگاه کرد و من و سارا رفتیم .خونگیری انجام شد و رو نمونه برچسب فوری فوری الصاق شد.بهمون گفتن نیم ساعت دیگه جواب حاضره.من اصلا دلهره نداشتم.میدونستم که اومدی اما سارا و مامانی منتظر جواب بودن.با خاله سارا رفتیم تو پاساژ نزدیک مطب یه چرخی زدیم و من یه جفت بادی خوشگل هم واسه تو خریدم.برگشتیم آزمایشگاه و متصدی اونجا با یه لبخند گفت مبارکه.خدایا این قشنگترین تبریکی بود که تو زندگیم شنیده بودم
.منی که سلها منتظر بودم تا تو بیای،حتی وقتی یه دختر کوچولو بودم همیشه میدونستم که مادر توام،با اینکه هیچوقت عروسک بازی نمیکردم اما همیشه پشت اون دختر بچه شر و شلوغ یه مادر عاشق نشسته بود.خلاصه بعد جواب دادن به سوال های متصدی آزمایشگاه در مورد زندگی خصوصی خانم دکتر و کلی ارضا کردن حس کنجکاوی ایشون جواب گرفتیم و برگشتیم مطب.دم در بابک دیدیم.خودشو با سرعت نور رسونده بود.جواب آزمایشو به مامانی نشون دادیم و با سونوگرافی ساک حاملگی را هم دیدیم اما رویان دیده نمیشد.آخه قربونت برم خیلییییی کوچولو بودی.زحمت خبر کردن بقیه را هم مامانی کشید.بابک هم با یه پیام کوتاه از زبان تو اومدنت را به عمو فرزاد خبر داد.محشری به پا شده بود.همه از اومدنت خوشحال بودن.دو تا عکس یادگاری مدرک مابانه هم اینجا برات میزارم


چند تا هم عکس از دوران جنینی:





مسافرکوچولو1
