رايانرايان، تا این لحظه: 13 سال و 6 ماه و 28 روز سن داره

شاه كوچك قلبم

پس لرزه های واکسن چهارماهگی

دورت بگردم مادر که لپات آب شدن از دست این واکسن.دیدین حساسیت من الکی نیست.رایان خیلی به این توکسوئید کزاز واکنش نشون میده.چهار روز متوالی رسما روزه گرفت.تا خاله می می های مهربونو نشونش میدادم جیغ میزد و سر تکون میداد.شنبه رفتیم پیش عمو عباس.از وزنش اصلا راضی نبود.شربت ب کمپلکس سه بار در روز و مکمل زینک هم به برنامه اضافه شد.تب 38 درجه سه روز ادامه داشت.خیلی بچم پهلوان بود 350 گرم هم وزن کم کرد.گاهی به سرم میزنه بشم مثل اون خانم روستایی ساده که هیج جوری زیر بار واکسیناسیون طفلش نمیرفت و میگفت مگه دیوونم بچه سالم ببرم سوزن بزنم مریضش کنم .هیچ دلیل و منطق پزشکی رو هم قبول نمیکرد.الان میفهمم بیچاره چه حسی داشته   به هر حال این دوره هم ...
1 مرداد 1392

مسافرکوچولو1

سلام قند عسلم بمیرم برات که تب کردی و خوابیدی،میخوام پست امروز اختصاص بدم به یه خلاصه از روزی که فهمیدم لک لک مهربون داره یه مسافر عزیز واسمون میاره تا امروز که مسافر کوچولو دیگه یه مسافر نیست.مهمون ابدی قلبم شده.الهی من فدات بشم ناز گل مامان   روز 27 تیر سال 1391 مثل همیشه صبح زود بیدار شدم برم سر کار.چند ماهی بود که منتظرت بودیم،اون روز هم یه تست با خودم بردم تو حمام و.... واااااااییییی دیدم که مسافرم  پیغام فرستاده که کوله بارشو بسته و راه افتاده،مثل فشنگ پیغامتو گرفتم دستمو پریدم تو بغل بابک،طفلک با جیغ من از خواب پریده بود و هاج و واج به خط صورتی کمرنگ تست خیره شده بود که کنار خط قرمز پررنگ کنترل خودنمایی میکرد.عجب رو...
29 تير 1392

واكسيناسيون چهارماهگي

سلام ماماني بهت قول داده بودم كه زود بيام، اومدم ولي وقت ندارم زياد اينجا بمونم،امروز صبح رفتيم مركز بهداشت چيذر و بالاخره كابوس واكسيناسيون چهارماهگي هم حقيقت شد. ميترسم يك روز از غصه واكسيناسيون رايان دق كنم، نميدونم از كي تا حالا اينقدر دل نازك شدم!!!! با خنده وارد اتاق واكسيناسيون شدي، كلي هم واسه پرستار مسئول تزريق دلبري كردي، من كه دلشو نداشتم تو اتاق وايسم، رايان دادم دست بابك و خودم پريدم بيرون و گوشهامم محكم گرفتم،، خدا لعنت كنه اين باكتري منحوس كلستريوم تتاني رو كه باعث درد و رنج بچم شده،،برم كه پاره تنم بي تابه...
27 تير 1392

سر آغاز

سلام شاهزاده قلبم بالاخره اومديم اينجا،، فقط چند ساعت مونده به سالگرد اون معجزه بزرگ، همون خط صورتي جادويي، همون توده سلولي كوچك روح انگيز. فردا ميشه يك سال كه با مني، از مني و من بي تو هيچم، بي تو اصلا نيستم. خيلي دير اومدم ، اما قول ميدم يه خلاصه از اين يك سال برات بنويسم، يك سالي كه با يك خط كوچولوي صورتي شروع شد و رفت و رفت و رفت تا رسيد به يك پسر كوچولوي مهربان، و من نفهميدم اين كوچولو كي شد شاهزاده قلبم،، پسرم دوست دارم از اينجا تا پيش خدا، خدايم نگهدارش باش زود برميگردم....
26 تير 1392
1